|
|
|
|
نه جویی مانده در راه ها
و نه حتی یک سایه
حتی از یک برگ
حتی در سبز ساران اقاقی ها
زمین یخ بسته است
نمی لرزد کسی از وحشتِ تاریک ِ سرمای ِ شب ِ قاتل
من می بینم اما
به روشنی ِ وجود ِ امتداد ِ زمستان ها
سواری را که می پیچد به دور آن همه طوفان گرماگین
با هزاران هزار آفتاب در قفا، با مهری اهورایی بر سینه
آن که تمام می کند تهدید ِ قندیل ِ ترس بار ِ زمستان را
با شتابی به اندازه پاکی اورمزد
یک روز
هرگز
هرگز نمی آید
آه
ای رویا بگذار بگذار
می خواهم همچنان نلرزم از سرما
می خواهم همچنان بخوابم تا همیشه این ترس گاه
ای تصویرِ ناتمامِ زیبا بگذار بگذار
من می دانم
کولاک ترس می آید از سرما بر سرم
از پس هر جنبشِ گواه ِ بیداری
نگاهبانان رد مرا از برف ها
بگذار. بگذار بترسم من از چراغ . بگذار
که همان جامه تارش خواب ،پودش شب
برای من کافیست
نه،این برف را من سر باز ایستادن ندارم
بگذار با همین شب باره های شبانه تا همیشه بمانم
خون را در رگ هایم بپندارم
بگذار با این منجیان ِ شبینه
تمامی شب ها را ،تمامی تاریخم را بخوابم
بگذار
من سر جنگ با خدایان ندارم
من سر آفرینش فصلی نو که می سوزاند حتی
درخشش شبتابش، جهان خدایگان را، ندارم
بگذار . بگذار بترسم من از چراغ . بگذار
که همان جامه تارش خواب ،پودش شب
برای من زیباست
+ نوشته شده دربیست و هفتم آذر 1386ساعت 22 توسط احسان میرسعیدی |
سلام قرار شد آغازنویس من باشم و کاری از من. جان تقدیم خواهم کرد زمان، زمین ِ غریبانه هر دم مردن است من شناور یا غریق یا مرده آه، همچنان بوی مرگ می آید باید مرد وقتی کسی با من نیست به راستی ،هر چه بود، جز پوچی با من نبود وجان تقدیم خواهم کرد جان تقدیم خواهم کرد
ما، من و سروش ، همراه و هم سفره شعر و ترانه هم تصمیم بر آن گرفتیم که دیدگاه هایمان را در قالب دست نوشته هامان از تنهایی بیرون آورده، با شما دوستان آشنا کنیم و در تقابل اندیشه ها نگاه مان را کنجکاوتر و پیگیرتر کنیم و آنگاه شعر و ترانه مان را حساس تر هوشیارتر و لاجرم بیدارتر سازیم.گامرفت های صحیح را هم می دانیم که نه به تنهایی که فقط به همراهی شما می توانیم برداریم.
آسمان پیدا نیست - آنچه می پنداشتم
و دریای از هم گسیخته ی تشنه ی آدم، سرریز است- لبالب انتظار
بوی مرگ می آید
نمی دانم- شاید هر سه
سخت آشفته ولرزان
در زمین چرکین روی هستی کش
اسیر
و این تنها آموخته من است
از تقدیر تنهایی نویس
از آفریدگار زمین چرک ، از صاحب دریای وحشی منتظر
آموزه ای از خلقت بی آسمان ، بی نور ، تار
همچنان من تنها با پاره ای چوب از تبار منجیان مضحک
شناور ونبم مرگ
در آستانه کوچ
منتظر
وقتی انسان تنهاست
به تنهایی خدا
شاید هم تنها تر
باید رفت
و نیستی هم در راه هست
و این ضیافت هستی با تبار تک مرد تنهاییست
و من می پذیرم میهمانی شوم کلاغ های آسمانی را
زیر باران سمکوبه های طوفانی
در هنگامه ترس های بی تردید، بی روزن
به یکایک اربابان تاریکی
+ نوشته شده درهفتم آذر 1386ساعت 2 توسط احسان میرسعیدی |