تبليغاتX
شعرانه
چنگت بنواز  خوش بنواز  چنگ نواز

وز چنگ نوازیت  به چنگ آید ناز

آن چنگ که  می نوازیش آهنگ است

وآن چنگ که اسیرش  شده ام هست نیاز

+ نوشته شده در  90/11/07ساعت 9:51  توسط مهدی حقیقی  | 

ازروز ازل  بنای آدم  گل شد

تا او به خودآمد  به زمینی  ول شد

در کودکی و جوانیش  سرخوش بود

ناگه ز پی اش  هزار بلا  نازل شد

شد در صدد دفع بلا  سرگردان

آن سایه مرگ گرفتش و باطل شد

قصدی بود از کلام ما در اشعار

جهل است که از سرشت خود غافل شد


+ نوشته شده در  90/11/07ساعت 9:30  توسط مهدی حقیقی  | 

شیطان رجیم  هیچی             نالی  تو میان  پوچی

در مکتب  وحدانی               تو عاری  زوجدانی

چون رب عظیم فرمود          کن سجده  به آدم  زود

شد غالب  ذهنت  شر           نیرنگ و حسد  پرور

خواهش  به  خدا کردی         مهلت  تو  طلب کردی

تا روز  قیامت  چون            گمراه  کنی بی چون

الله  بگفتا   پست                 مهلت  به تو امکان است

چون  رانده  زدر گاهی          تو مرجع  گمراهی

زآن پس  تباهی  کرد             برنا سره شاهی کرد

از لطف خدا پرسود               پیغام رسانان  بود

پس بنده بی مقدار                  قدر حرمت خود دار

تا روز جزا باشی                 چون لایق پاداشی


سال 1386



+ نوشته شده در  90/11/06ساعت 21:27  توسط مهدی حقیقی  | 

تو ای سلطان عشق و مهربانی

سپهسالار طوس   نور جهانی

تو هشتم اختر سما دینی

شفیع شیعیه ایران زمینی

غریب القربا   امام  ثامن

فروغ  روشن ای رضای ضامن

+ نوشته شده در  90/11/04ساعت 18:49  توسط مهدی حقیقی  | 

تکرار  طلوع رخ  زیبای نگارم

انوار وجود  گل  فردای بهارم

تجمیع همه خوب و بدش حکمت محض است

اصرار به آرامش جانش شده کارم

+ نوشته شده در  90/11/01ساعت 20:51  توسط مهدی حقیقی  | 

فریاد و فغان از رخ زیبای نگارم

افسوس نگهبانی زلفش شده کارم

سنجاق نیم  شانه  نیم عشق نوازم

زیبایی و شیدایی او برده قرارم

+ نوشته شده در  90/10/29ساعت 9:37  توسط مهدی حقیقی  | 

عشق فرجام دل پر هوس است

نزد معشوق فقط یک عبث است

پیش ما فرصت احساس و دل است

عقل داند گذری در قفس است

+ نوشته شده در  90/10/29ساعت 9:35  توسط مهدی حقیقی  | 

نازم به رخ ناز عزیزت مه دانا

قلبم به تمنای نگاهت شده مانا

هرگه که بنازم به بلندای نمودش

خورشید حسد ورزد و خطم شده خوانا

+ نوشته شده در  90/10/29ساعت 9:33  توسط مهدی حقیقی  | 

حسین آن سرور آزاد مردان               بگفتا دم به دم در جنگ و میدان

اگر در کربلا رخ  لاله گون شد            سرم از تن جدا  جان غرق خون شد

ره آوردش بود   ظالم ستیزی             پیامش  حر شدن   خاطر تمیزی

نشان ماندگار  راه حسین است         نه ظاهر گویی از   نام حسین است

سال 1386

+ نوشته شده در  90/10/22ساعت 10:33  توسط مهدی حقیقی  | 

                                    خدایا خالقا پروردگارا     توای ایزد یزدان توانا

                     نگهدارنده ارض و سماوات       توای بخشنده رحمان دانا





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/22ساعت 10:22  توسط مهدی حقیقی  | 

من ندانم که  در این معرکه  نقشم زچه روست

چند روزی  که سوارم  همه اندیشه اوست

زمی و باده و مستی  شریانم  شده پوست

بارالها  مددی کن  که شوم  یاور دوست

سنت و رسم زمانه  عاقبت  خامی جوست

هرکه  اندیشه کند  سخت نگیرد  نیکوست


+ نوشته شده در  90/10/21ساعت 18:11  توسط مهدی حقیقی  | 

معنای زندگی را  در خلوتت بپرداز

با دل کنی مدارا  فردا شوی سرافراز

ای یار غمگسارم شیرین سخن نگارم

تقسیم کن غمت را با دوست و هم آواز


+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 20:22  توسط مهدی حقیقی  | 

گر خلاف میل ما  هردم ورق خوردست زمان

گر تظاهر پیشگی  آندم  زکف بردست امان

گر ریا  ارجح شد و  دنبال آن  نقش بدان

گر نگهداری دل و چشم و خرد گوش و زبان

بی گمان  آن خالق ستار  گیرد دستمان

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 20:14  توسط مهدی حقیقی  | 

قیمت عشق و محبت نتوان گفت به گزاف

دم بی عشق و محبت نشود جای طواف

گرچه در جبر زمانه پیشه ام درویشیست

قسمت هرکس کسی نتوان کند کم یا اضاف

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 20:7  توسط مهدی حقیقی  | 

آدمی غافل ز خویشی

خفته ای لایق به نیشی

ناتوان در سرد و گرمی

بی رمق سرمست زنرمی

با تمام ضعف و سستی

بینوایی  خود پرستی

آدمیزاده  بیندیش

کن نظر بر باطن خویش


+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 20:2  توسط مهدی حقیقی  | 

شب و روز راز نهان داردو  اسرار گران

گر تو اندیشه کنی هیچ نباشی نگران

خواب و بیداری ترا درس بود  نزد تمام

خواب باشد آیت مرگ  قدر بیداری بدان

در جوانی شیوه  انسانیت را پیشه کن

تا ز آن انسانیت  فردای خود سازی جوان


+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 19:50  توسط مهدی حقیقی  | 

به طریق حق سپردن  دل خفته را  نوید است

رسد این مژده شب تار  گذرد سحر سپید است

دل اگر طالب حقی بگذر ز بند نفست

به دمی نظر بیفکن ره حق ره امید است



+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 19:40  توسط مهدی حقیقی  | 

تو ای یکتای صابر  صبر را بر ما میسر کن

اسیر مکر رندانیم  تو ای والا  مطهر کن

به پای  ساقه لاغر  بدادیم آب و  کود  بنگر

درخت بی ثمر گردید دریغ از سایه ای بر سر

خداوندا  الها دل به فضل تو  امید  ماست

نما عمق دل ما را مکان عشق خود بی کاست

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 19:32  توسط مهدی حقیقی  | 

به نام خداوند یاری رسان

مدد جو نوازو کس بی کسان

بگفتا مکرر طریق حیات

کزو بهره گیری به روز ممات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 11:19  توسط مهدی حقیقی  | 

آب و خاک و باد و آتش

لطف رب است و عطایش




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/16ساعت 15:48  توسط مهدی حقیقی  | 

توای انسان  برای  قدر دانی

به پاس ماندن و این زندگانی

چه کردی از برای لطف مانی

تو را  وز بهر چه  باشد جوانی

خدایا گر منم انسان و فانی

نما حال مرا آنسان که خوانی


+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 19:22  توسط مهدی حقیقی  | 

سنت شکنی کرد  دلم  در ملا عام

در نزد کسان گشت  همو عاشق و بد نام

سوگند به دل بی بدل  باده  بدوشم

گر فرصت  احیای دلی هست  بکوشم

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 19:1  توسط مهدی حقیقی  | 

اگر روزی  پی روزی  نصیبت گشت  بهروزی

اگر شکرش به جا  آری سعادتمند و  پیروزی

اگر روزی  پی روزی  شدی  ناکام و  درمانده

اگر شکرش به جا  آری  تو باشی آن نکو بنده

اگر درک  عطای  خالق رزاق  بنمودی

اگر تسلیم تقدیرش شوی ره را پیمودی

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 18:51  توسط مهدی حقیقی  | 

در عنفوان زندگی  تقصیر ما  تقدیر شد

در ذهن ما  آن تکیه گاه  وابسته زنجیر شد

یا ربنا  کن  حال ما  عاری زهر رنگ و ریا

آ نگون نما  ایام ما  فردا نگوییم دیر شد

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 18:42  توسط مهدی حقیقی  | 

عارفان دانند عرف دلبری
 
صوفیان گردند دور گوهری

ما که دراین واپسین بی جایگاه

غافلان رانند شور شاعری

+ نوشته شده در  90/10/01ساعت 22:7  توسط مهدی حقیقی  | 

جور عاشق ز تمنای دل غمگین است

کار او ناز کشیدن چه بسا دیرین است

عاشقی رسم بود وصل کجا ترس بود

گرچه فرهاد شوی کوه به کف شیرین است        

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت 19:55  توسط مهدی حقیقی  | 

شب یلداست حافظ شاهد ماست

تفعل زن به دیوانش چه زیباست

کلام خواجه شیراز شیو ا ست

می و ساغرو ساقی جمله پیداست

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت 18:4  توسط مهدی حقیقی  | 

خزان زرد پاییزی طی شد

زمستان از پی اش آمد دی شد

شب یلدای دیگر می رسد باز

خدایا مهد مارا کن سر افراز

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت 18:3  توسط مهدی حقیقی  | 

شب است و ماه هست و آسمان هست
رخ است و ساقی مست باده در دست
اگر چشم دلت روشن ازو گشت
نما  پیمانه را  پر از می مست

+ نوشته شده در  90/09/28ساعت 0:50  توسط مهدی حقیقی  | 

من که در این میکده بی می و ساغر شدم
دل به کسی دادم و باده به دست شر شدم
 ای رخ زیبا چو ماه در طلب دل بیا
قصه پر غصه ات  نخوانده  از بر شدم

+ نوشته شده در  90/09/28ساعت 0:43  توسط مهدی حقیقی  |